نگار خانومنگار خانوم، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

نگارنامه

کتاب من:‌ خانم مرغه

نویسنده: زوزا ورباوا     مترجم: علی آشنا    ناشر: قدیانی            سال نشر: 1389   قیمت: 8000 ریال  این کتاب از مجموع کتابهای حیوانات بامزه هست و مخصوص 0 تا 3 ساله هاست که با نقاشی و متن مناسب  بچه ها رو با مرغ آشنا می‌کند.  عکساش خیلی قشنگه و من همیشه که مامان برام می خونه خیلی روی عکساش متمرکز می شم! مجموعه کتابهای "حیوانات بامزه" شامل هفت جلد کتابه و در هر جلد خردسالان را با یکی از حیوانات مزرعه آشنا می‌کند، در هر جلد نقاشی‌های زیبا، ساده و رنگارنگی از این حیوانات کشیده شده است و توضیحاتی نیز در مورد ویژگی‌های هر...
24 اسفند 1391

کتاب من: اگه رنگ تو بودم

شاعر: ناصر کشاورز       ناشر: تولد           سال نشر: 1390          قیمت: 30000 ریال    توی این کتاب با رنگ ها و حیوانات مختلف آشنا می شیم. یه چیز جالب که این کتاب داره اینه که می شه یه عس توی صفحه آخر اون گذاشت که وقتی شعر هر صفحه رو می خونی عکس خودت توی لباس اون حیوون باشه. این کتاب مقوایی هست و من دیگه نمی تونم پاره اش کنم! پ.ن.: انتشارات تولد ایده های خیلی خوبی برای کتاب ما کوچولوها داره   ...
23 اسفند 1391

کتاب من: شعرهای من و مامان/ شعرهای من و بابا

شاعر: ناصر کشاورز     ناشر: قدیانی (بنفشه)            سال نشر: 1389         قیمت: 3500 ریال  تو کتاب شعرهای من و مامان کودکی از زحماتی که مادرش برای او متحمل می‌شود سخن می‌گوید. برخی از این کارها عبارت‌اند از :غذا دادن, کتاب خواندن, پارک بردن, بازی کردن, و خواباندن .در آغاز داستان آمده است' :مامانم دوستم داره یه عالمه/ هرچی از مامان بگم, بازم کمه/ وقتی بابا سر کار یا سفره/ مامانم کمی کارش زیادتره/ مثل بابا منو گردش می‌بره برام خوراکی می‌خره/ صبحونه نون و پنیر به من می‌ده/ سیب پوست کنده با شیر به من می‌ده توی کتاب شعرهای...
22 اسفند 1391

تقویم سری جدید من

بعد از اون تقویم تک برگی که مامانم برام درست کرده بود مامان و بابام خواستن یه تقوم چندبرگ درست کنن که ایده اش رو هم مامانم از یکی از دوستاش گرفت و بعد از کلی تغییر توی اون یه تقویم جدید برام چاپ کرد که البته دایی حامد عزیز این کارو انجام داد ( ) حالا هم قراره بابا و مامانم همراه عیدی یه تقویم هم به همه بدن. ...
22 اسفند 1391

اولین سینه خیز رفتن من

چون خونه ما کوچیکه مامان بابام خیلی خوشحال بودن که من هنوز نمی تونم برم این ور و اون ور و به همه چی دست بزنم اما خوشحالی اونا دیری نپایید! از دو روز پیش یعنی 1391/12/20 وقتی 7 ماه و 5 روزم بود من شروع کردم به سینه خیز رفتن. هروقت که می ذارنم روی زمین به یک ثانیه هم نمی کشه که غلت می زنم و بعد از یه برآورد از شعاع 1 متری دور و برم یه هدف رو انتخاب می کنم و به سمت اون خیز بر می دارم. به این صورت که اول انگشتهای پاهام رو به زمین فشار میدم بعد پشتم رو می گیرم بالا و بعد یه خیز به سمت جلو. وقتی پشتمو می گیرم بالا فقط انگشتای پام و قفسه سینه ام و دستام روی زمینه و مثل کرم های توی کارتون ها یه قوس توی بدنم می افته و یه ذره میرم جلوتر. سرعتم هنوز ...
21 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نگارنامه می باشد