نگار خانومنگار خانوم، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

نگارنامه

من در نمایشگاه کتاب

1391/12/10 12:37
609 بازدید
اشتراک گذاری

از 2 - 8 اسفند توی یزد یه نمایشگاه کتاب بود که من هم 2 روز رفتم البته زیاد فرصت گشتن و خرید کتاب رو نداشتم اول بخاطر اینکه مامانم اصلا فرصت نمی کرد دوم به خاطر اینکه بابام رفته بود توی سالن کتب تخصصی و حتی خریدهای خودشم نتونست کامل انجام بده. مامانم هم گفت من به اندازه کافی کتاب دارم و فعلا تا همه کتابها رو نخونه برام کتاب جدید نمی گیره البته دنبال بازی آموزشی و کتابهای مقوایی خوب بود. مثل همون کتاب حیوانات خودم که خیلی دوستش دارم اما اصلا فرصت نکرد حتی یک غرفه رو هم نگاه بندازه. اما من توی دو روزی که رفتم نمایشگاه کلی دوست جدید پیدا کردم. اول اینکه طبق معمول تا یه خورده آدم و چیزهای رنگی رنگی دیدم شروع کردم به آواز خوندن. بعدشم یه آقای خیلی مهربون که غرفه دار بود باهام دوست شده بود و بهم می گفت "پنبه" و کلی بغلم کرد. روز دومی هم که مامان منو نبرده بود هی سراغ منو می گرفت و می گفت امروز روز آخر نمایشگاهه چرا "پنبه" نمیاد. مامان هم  به بابا زنگ زد که منو زودتر ببره. خلاصه تا اون آقای مهربون منو دید از بغل مامانم گرفت و گفت شما برید دنبال کاراتون من "پنبه" رو نگه می دارم. شیشه و پستونکم رو هم گرفت. بعد هم کلی باهم بازی کردیم. اینم عکس دوتاییمونه:

http://hanaheidari.niniweblog.com/

پ.ن. (1): ما چند تا عکس خوب باهم داریم ولی اینو گذاشتم که زیاد قیافه اون آقای مهربون پیدا نباشه چون ازش اجازه نگرفتم واسه وبلاگم عکسشو بذارم (قانون کپی رایت رو بلدم من!)

پ.ن. (2): این آقای مهربون مال یه انتشارات خیلی مهم بودن که فروش خوبی هم داشتن و اینکه که می بینین غرفه شون خالیه به خاطر اینه که روز آخر نمایشگاهه و 1 ساعت دیگه نمایشگاه بسته می شه همه چی رو جمع کردن.

یه خبرنگار هم اومد و از مامانم اجازه گرفت و چند تا عکس از من گرفت. منم جوگیر شده بودم و با قیافه مظلوم به دوربینش نگاه می کردم

راستی من اونجا یه غرفه دیگه هم رفتم که دوستای مامانم بودن (البته غرفه یه اداره دولتی بود). مامانم بهم یاد داد که کتابهاشون رو پاره کنم اما نامردا نذاشتن و فقط یه جزوه به درد نخور دادن دستم که پاره کنم. تازه مسئول غرفه شون هم بهم می گفت سوسانو!!!!!

توی نمایشگاه مامانم یه سری از دانشجوهاش و البته دوستای دوره دانشجوییش رو دید که کلی خوشحال شد.

بابا نتونست هیچ کتاب تخصصی که مدنظرش بود رو بخره اما دو تا کتاب خرید:

1. مجموعه 14 جلدی داستانهای نیکولا کوچولو که هم مامانم و هم بابام عاشقشن. برای من خریدن که وقتی بزرگ شدم بخونم اما واقعیتش برای خودشون خریدن!!!

http://hanaheidari.niniweblog.com/

2. و یه کتاب که بابا مخصوص من و خودش خرید:

http://hanaheidari.niniweblog.com/

پ.ن.: من یه سری عس با دوربین همون دوستای مامانم که غرفه داشتن گرفتم که مامانم همچنان منتظره تا عکسا رو بگیره هر وقت گرفت این پست رو آپدیت می کنم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان دینا
15 اسفند 91 15:54
سلام آفرین مامان زرنگ.سه روز سر نمیزنیم میبینیم چند پست جدید گذاشتین .به به چه دختر شجاع والبته اهل مطالعه.ماهم خیلی میخواستیم بیام نمایشگاه اما فرصت نشد.ماشاله دخمل مامان هر روز خوشگلتر میشه ممنون که مارو به مسابقه دعوت کردید حتما مینوسم چرا نی نی وبلاگی شدمS
مامان دینا
15 اسفند 91 16:11
اگه نظرم چند بار اومد ببخشید با موبایل فرستادم نمی دونم ارسال شد یا نه اگه میشه رمز پست قبلی رو بهم دید
مامان سونیا
16 اسفند 91 15:08
افرین به دخمل گل خدمون که اهل کتابه خوب بایدم اینطوری باشه خوب مامانی بگو واسه چی واسه دخملون کتاب کم خریدی خوب خیلی میخریدی ظرر کردی کتاب گرون میشه دیگه نمیتونی خیلی براش کتاب بخری
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نگارنامه می باشد