نگار خانومنگار خانوم، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

نگارنامه

تعطیلات سال نو 92

بابام پیشنهاد داده بود برای تعطیلات سال نو بریم کرمان اما مامانم گفت فعلا همه جا شلوغه و مزه نمی ده و برای مسافرت اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت خوبه. و ما هم موندنی شدیم خونه بابایی اینا. برای تعطیلات خاله مریم اینا هم از تهران اومده بودن. و بعد هم خاله مامانم و دختراش (جمعا 8 نفر) و اینطوری شد که خونه بابایی اینا حسابی شلوغ شده بود و من مدام بین همه دست به دست می شدم. چهارشنبه که سال تحویل شد شبش دایی حامد اینا اومدن و پنج شنبه سوری رو برگزار کردیم. پنج شنبه دایی محسن اینا و دایی مجید اینا اومدن. جمعه صبح خاله مریم اینا اومدن.  شنبه عروسی همکار بابا بود. من و مامان و بابا حرکت کردیم به سمت خونه خودمون. به پیشنهاد بابا ی...
5 فروردين 1392

سال تحویل 92

امسال اولین سالی بود که من کنار خانواده ام بودم و مامان تصمیم گرفته بود بهترین هفت سین عمرش رو برای من بچینه و مدتها هم در حال تدارک بود. جمعه هفته قبل از سال تحویل وقتی می خواستیم از خونه بابایی بیاییم خونه خودمون بابایی به مامانم گفت نگار رو اینجا بذار تا موقع سال تحویل کنار ما باشه و ما تنها نباشیم. (مامانم بچه آخر مامانی و باباییه و بعد از ازدواجش بابایی و مامانی توی خونه تنها شدن). وقتی بابایی این حرفو زد مامانم دلش هری ریخت و وقتی می رفتیم خونه به بابایی گفت کاش سال تحویل بیاییم خونه بابایی اینا. بابام هم موافقت کرد اما به بابایی و مامانی چیزی نگفتیم و می خواستیم سورپرایزشون کنیم. تا لحظه آخر هم هیچی نگفتیم. روزی که می خواست سال تحوی...
1 فروردين 1392

چهارشنبه سوری 91

روز چهارشنبه سوری ما مشغول خونه تکونی بودیم و قرار شد فردای اون روز بریم چهارشنبه سوری! چهارشنبه بعداز ظهر خونه بابایی بودیم و بابام یه آتیش بزرگ درست کرد. البته من خواب بودم. بابا و مامان کنار آتیش بودن و بابایی و مامانی کنار من. منتظر دایی حامد بودیم تا بیاد و آتیش بازی کنیم. مامانم چندتا سیب زمینی گذاشته بود زیر آتیش و چون دایی حامد هم دیر کرده بود بابام هی هیزم می ریخت روی آتیش تا خاموش نشه چند ساعتی اون آتیش روشن بود تا اینکه دایی حامد اومد. منم همون موقع بیدار شده بودم و اومده بودم کنار آتیش و از دیدنش تعجب کرده بود. دود هم مدام میومد به سمت من و چشمام یه کم اشکالود شده بود. بعد بابام و دایی حامد یه اسپری رنگ پر رو گذاشتن توی آتیش و ...
30 اسفند 1391

خونه تکونی ما

هر سال عید که میشه یه اتفاقی می افته که خونه تکونه ما می افته برای آخرین لحظات. امسال هم که مامان تا روز آخر سر کار بود و بابا هم روز آخر مرخصی گرفت و خونه موند تا منو نگه داره آخه پرستارم می خواست اسباب کشی کنه. من هم با بابا حسابی بازی کردم. البته وقتی بابام داشت حیاط رو می شست من توی روروئک داشتم کنار ماهی ها بازی می کردم. بابام برای اینکه ماهی هامون نمیرن اونا رو انداخته توی لگن حموم من! منم با تعجب نگاهشون می کردم. مامان که اومد بعد از یه استراحت کوتاه بابا و مامان شروع کردن به خونه تکونی. منم یا توی روروئکم چند تا کار رو به صورت مداوم انجام میدادم: 1. هی می رفتم می زدم به پاهاشون 2. رو میزی رو می کشیدم و هر چی روش بود رو می انداخ...
29 اسفند 1391

کتاب من: من دیگه بزرگ شدم

نویسنده: هیروتاکا ناکانو     ناشر: پژواک دانش            سال نشر: 1389       قیمت: 7000 ریال    این کتاب به  آموزش و راهنمايي كودكان گروه سني «الف» در يادگيري و انجام برخي مهارت هاي زندگي و اجتماعي پرداخته است. تصاوير رنگي ارائه شده سبب جذابيت و درك بهتر مطالب براي آنها خواهد شد. از جملة اين مهارت ها مي توان به لباس پوشيدن، تنها خوابيدن، صبحانه خوردن، بازي كردن و حمام كردن اشاره كرد. گروه سنی الف؛ یعنی سال های پیش از دبستان. اما کاش این سال ها هم جزئی تر تقسیم بندی می شد. این کتاب زیاد مناسب سن من نیست ولی من دوستش دارم! ...
27 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نگارنامه می باشد