نگار خانومنگار خانوم، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

نگارنامه

من و محیط زیست

من محیط زیستی ترین نی نی حافظ محیط زیست شناخته شدم اینم مدرکش: نی نی های حافظ محیط زیست پایگاه اطلاع رسانی حافظان محیط زیست   و می خوام همیشه همینطور بمونم البته اگه کشتن مورچه ها به حساب نیاد! قول میدم وقتی بزرگ شدم به هیچ حیوونی آزار نرسونم و همه شونو دوست داشته باشم.         ...
29 فروردين 1392

اولین چهار دست و پا رفتن من

تا چند روز پیش برای حرکت کردن از یه نوع جهش قورباغه ای استفاده می کردم. به این صورت که روی چهار دست و پا می ایستادم و چند تا حرکت عقب و جلو به بدنم می دادم و بعد ناگهان شیرجه می زدم و با قفسه سینه فرود می اومدم. این شیرجه رفتن ها دردسرهای خودشو داشت مثلا اینکه چند بار که شیرجه می رفتم دردم می گرفت و گریه می کردم. به خاطر همین تلاشم رو بیشتر کردم و یه مرحله به نحوه راه رفتن آدم بزرگها نزدیک تر شدم یعنی چهار دست و پا رفتن! دوشنبه 1392/1/26 (8 ماه و 11 روزگی) بعد از ظهر بود که من کنار مامان نشسته بودم و بعد که بابا اومد دورتر نشست خواستم برم پیش اون و شروع کردم به چهار دست و پا رفتن. بابا خیلی ذوق کرد و به مامان گفت. مامان باورش نمی شد چون خی...
26 فروردين 1392

من و حیوانات (2)

در راستای همون اهداف خانواده ام مبنی بر ترسو بار نیومدن من، دایی محسن روز بعد از سال تحویل از توی باغ یه ملخ برام گرفته بود. من زیاد بازی نکردم باهاش. یه خورده هم با جوجو کفترها بازی کردم. قراره وقتی این جوجو کفترها بزرگ شدن من بخورمشون! پ.ن.: تو این عکس آجی پریسا کلاهمو از روی سرم کشیده و موهام شکل جوجو کفترها شده! گاهی هم من با مورچه ها بازی می کنم. اگه یه مورچه ببینم مدت ها باهاش سرگرم میشم تا اینکه یا مورچه هه از دستم فرار می کنه یا اینکه مامانم دعوام می کنه که چرا مورچه رو کشتم! پ.ن.: مورچه توی اون دایره قرمزه است! ...
15 فروردين 1392

عکسهای هشت ماهگی من

قبل از عید یه روز با مامانم رفتیم مدرسه آجی پریسا. آجی پریسا همون مدرسه ای میره که مامانم میرفته. جشن هفت سین بود منم با هفت سینهای مختلف عکس گرفتم اما حالا آجی میگه عکساش توی دوربینشون نیست و این تجربه باعث شد مامانم دیگه به دوربین هیچ کس به جز خودش اعتماد نداشته باشه. من اون روز کلی خوش گذروندم. بغل همه همکلاسی های آجی رفتم و کلی شیطنت کردم! پ.ن.: این عکس من و آجی پریسامه موقعی که من خودمو برای مامانی لوس می کنم: مدرک جرم دایی حامد که منو گاز گرفته بود! این مدرک ثبت شد تا موقعی که نی نی اونا به دنیا اومد مامانم تلافی کنه: خوابیدن من توی گهواره: موقعی که من فوتبالدستی بازی می کنم: پ.ن.: من ط...
15 فروردين 1392

هشت ماهگی من

مجموع کارهایی که من توی ماه هشتم زندگیم یاد گرفتم از کل 7 ماه قبلی بیشتر بود. در واقع توی این ماه من خیلی شیطون و بازیگوش شده بودم. و تکیه کلام ثابت بابام توی خونه این شده: "به همه چی کار داره"! گاهی وقتا مامانم به زور خوابم می کنه خوشحال و سرمست از خواب کردن من، خیلی آروم منو میذاره توی تختم اما من بلافاصله که پشتم به زمین می رسه چشمامو باز می کنم و می خندم و دوباره کاملا هوشیار می شم و روز از نو روزی از نو خیلی وقته سینه خیز میرم و حالا دیگه سینه خیز رفتن برام تکراری شده و وقتی می خوام شروع به حرکت بکنم اول روی 4 دست و پام بلند می شم و چند تا کش و قوس به خودم می دم و بدنمو جلو عقب می کنم و بعد با یه پرش می پرم جلو و با قفسه...
15 فروردين 1392

اولین هندوونه خوردن من

مامانم عاشق هندونه است یعنی همه یزدی ها همینطورن چون توی گرمای شهر ما هیچی مثل هندونه تشنگی آدمو رفع نمی کنه. من تا حالا هندونه نخورده بودم. حتی شب یلدا هم چون کوچولو بودم نخوردم. اما بالاخره هندونه خوردم و معلوم شد که ذاتا هندونه خور ماهری هستم و یزدی بودنم هم ثابت شد. 1392/1/11 ( 7 ماه و 26 روزگی) خداییش کی برای اولین بارش هندونه رو به خوبی من می خوره؟! ...
14 فروردين 1392

سیزده بدر 92

به خاطر ماجرای دزدی حال هیچ کس زیاد خوب نبود. اما به هر حال تصمیم گرفتیم روز 13 بدر رو خوش باشیم. هیچ جا نرفتیم. تا ساعت 1 ظهر که مهمون خونه بابایی اینا بود. بعد همگی رفتیم روی حیاط. ستاره اصرار می کرد چادر بزنیم. منم کلی توی چادر بازی کردم. باباها هم مشغول آتیش درست کردن بودن. ناهار خوبی بود. من هم برای اولین بار جوجه کباب خوردم و خیلی دوست داشتم. بعد از ناهار تصمیم گرفتیم بریم باغ. اما من خونه موندم کنار مامانی چون مامانی حوصله نداشت.  کلا توی این یه هفته گذشته خیلی ناراحتی کشیده بود. بابایی هم همینطور. مامانم ناراحت ناراحتی اونا بود. و کلا این هفته خیلی خیلی مزخرف بود من که خونه بودم ولی مامان اینا توی باغ کلی بازی کرده بودن و عص...
13 فروردين 1392

عجیب ترین و پلیسی ترین و بدترین سالگرد ازدواج مامان و بابام 92

چهارشنیه 7 فروردین سالگرد ازدواج مامان و بابا بود. بابامم همه رو شام دعوت کرد خونمون اما به خاطر برنامه های خاله مریم جور نشد و قرار شد ظهر بیان خونه ما و شب بریم خونه دایی محسن اینا. بابام گفت ایرادی نداره ما کیک می خریم و می بریم اونجا. مامان و بابا صبح رفتن سر کار و من موندم خونه بابایی اینا.  ظهر همراه بابایی اینا و خاله مریم اینا رفتیم خونه ما و اونجا مامانی ناهار درست کرد. مامان و بابا همچنان سرکار بودن. خاله مامان اینا هم اومده بودن. همه خونه ما بودن به جز مامان و بابام. مامانم از سر کار زودتر برگشت. شوهر خاله مامانم هی منو بلند می کرد و رو دستش نگه می داشت. منم خیلی می ترسیدم و گریه می کردم . همه به زبون بی زبونی بهش می گفتم ا...
7 فروردين 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نگارنامه می باشد